+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت 15:31 توسط بندوی من
|
بندوست نامش به بوشهر هست جا و مکانش بند بند خاک دلش حکایت دارد ز آه و غمش به نهیر و دزدنه و امچتانش روان است چشمه های آب زلالش آسمانش آبی مردمانش خاکی گرچه هست دستانشان خالی لیک به محفل گرمشان تو را نیز هست جایی مرد نشوار نامش سهل بکرد همه دشوارهایش روان ساخت آب حیاتی ز چشمه ی نهیر تا روستایش رسم وفا بیاموخت ما را لیک روزگار بی وفا به ماتمش نشاند ما را به بندو حکایت شیر مردان زیاد است دلاوریهای جاسم محمد قاسم هنوزم ما را در یاد است جوانانش پر از شعر و شعور بندو را زجهود آنها هست فخر و سرور لوحهای تقدیر بی شمارشان منور کرده آسمان ادب و فرهنگشان گرچه نیست دستی بر پشتشان لیک پر آوازه شده همت روز افزانشان آری اینجا بندوست خاکی ز وطن که دور مانده ز چشمان تو و من پیشترها کام ما شیرین به رطبش بود هر کسی را رویای سفرش بود کنون غربتش را چون توان وصف کرد؟! یا که به قلمی نیستهایش هست کرد؟! چه حاجت که ز مذهبش گویم یا که ز گویش زبانش؟! چه حاجت؟ مگر نه آنکه ز یک خاکیم؟ مگر نه آنکه فردا به یک خاکیم؟! مرا چه حاجت به سخن راندن؟ که دستی می باید دستان یخ زده ی کودکان دیارم را مرحمی می باید زخمهای نیمه باز سینه ی وطنم را ای هر آنکه بر رخش منصب سواری! دور ز لطف نیست نظری بر بندوی ما هم اندازی! کاین خاک خاکی ز وطن است به هر نزاعی سپر وطن است برخیز که وقت نشستن نیست کودک ما در مشق بابا نان داد، مانده است جمله های دیگر را حاجت املا گفتن نیست! برخیز ... وعده ی دیدار ما آخرین ایستگاه بوشهر اولین ایستگاه عشق!!! -------------------------------- جمعیت:630 زبان:عربی